خدایه خوبم کاشکی که من بتونم ...
مهربون خدایه من سلام
امروز بعد از مدت ها که اومدم تو کلبه تنهایی ام .. رفتم وب چند تا از دوستان قدیمی و خوندم دیدم که واقعا خوشبخت هستن و خداروشکر تو زندگیشون به همه چی رسیدم ...
داشتم به خودم فکر میکردم که چندین ساله این وب و دارم و باهات حرف میزنم ...
تموم شادی ها و ناراحتی ها و لحظه لحظه های زندگیم توی این وب نوشته شده هر نوشته ای به یه طریق رنگ و عطر خودش و برام داره و چقدر خوبه که مینویسم و عامیانه باهات درد و دل میکنم و چقدر خوشحالترم که یه جای دنجی دارم که فقط و فقط برای من و خودته ...
این روزها بد و خوب داره میگذره ، تجربه هام تو این دنیا هر روز دارن زیاد و زیادتر میشن ...
اما لباس بدبینی که این مدت به آدم و حواهای روی زمین پیدا کردم من و داره اذیت میکنه ...
از کجا رسیدم به کجا ...
انقدر ضربه های کوچیک و بزرگ از این دنیا و اطرافیان خوردم که تا یکی حرف نزده من سریع ذهنم در موردش قضاوت میکنه و بدبینه ...
نمیدونم چرا اینطوری شدم و نمیخوام که این افکارم روی زندگیم تاثیر بزاره ..
میخوام بشم همون دختر کوچیک این وب که با خداش درد و دل میکرد و رفتار و حرفها و اتفاقات این دنیا براش هیچ ارزشی نداشت ...
مهربون خدایه من امروز اومدم ازت بخوام که کمکم کنی بتونم این لباس بدبینی و قضاوت های نابجا تو ذهنم و بزارم کنار ...
نمیخوام ازت دور بشم ...
کمکم کن و مثل همیشه هوام و داشته باش ... کمکم کن تو این راه جدید که پا گذاشتم بتونم موفق بشم ... البته من بهت ایمان دارم خودت تو قرآن بهم گفتی که مکر و حیله ها رو توجه نکنم و روزای خوب برام داره از راه میرسه پس خودت هم بهم توانایی و قدرت بده تا بتونم از پس این کار بر بیام و کارم زبانزد عام و خاص بشه .. همون کسانی که میگفتن من نمیتونم ...
کمکم کن قضاوت نکنم و بدبین نباشم ...
الهی شکر برای همه نعماتتت ... دوست دارم نازنین خدایه زیبایه من ...
چون تو دارم ... همه دارم ... دگرم هیچ نباشد ...