یک روز خوب بهاری ... من ... خدا
من باز هم اومدم ... حالا دیگه با یه دنیا شادی و خوشحالی که تو نصیبم کردی اومدم... این دفعه دیگه مثله قبلا ها نیست ... این بار فقط اومدم بگم شکرت ...
وقتی که من حواسم نبود سرنوشتم و نوشتی رو پیشونیم و به بهار خانوم گفتی تور سپیدش و رو سر من بندازه...
یادت میاد اون روزی که ایمانم با ازدواج کامل شد .... خوشبخت شدم ... و شدم عروس بهار ... حالا دیگه داره یه سال میشه و من میخوام پا به خونه خودم بگذارم .... همین نزدیکی هاست... شنبه داره از راه میرسه و من قدم به خونه جدید میزارم.... شنبه همون روزی هست که تو از اول برام مقدر فرمودی ... همون روزی که من .ما میشم و لباس سپید عروس بر تن میکنم ... باور نکردنیه ... یه حس ناب و خاصی دارم وقتی میبینم که همه چی زود داره میگذره و به خوبی ... همه چی و به دل من چرخوندی و اونطور شد که میخوام ... خدایا شکرت ... برا این روز خوبی که نصیبم کردی با چشمام ببینم و با روحم لمسش کنم ... برا این شادی مسرت بخشی که به من عطا کردی ...
خدایا هزاران مرتبه شکر که همسر فهمیده و خوبی نصیبم کردی تا در کنارش ارامش داشته باشم...
تو منو از تنهعیی دراوردی و حالا من ما شدم بخاطر محبت و لطفت ...
مهربان خدایم هر روز در کنارم باش ... اون روزی که نزدیکه رو همراهیمون کن و کمک کن سالهای سال در کنار هم خوشبخت وشاد و سلامت باشیم ... خدایا من فقط تو رو دارم و امیدم به تو است ..ای زیباترین زیباییها ...
چون تو دارم ... همه دارم ... دگرم هیچ نباشد ...