سلام به همگی

نمیدونم اصلا کسی هست به اینجا سر بزنه یا نه ... من تقریبا هر روز به اینجا سر میزنم ولی نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره ... این وبلاگ یه روزگاری داشت برای خودش دوستای خوبی که الان فقط دو تاشون هستن که حضوری میبینمشون منا و سمانه عزیزم

یادمه زندگی آنیل و حسنا رو همیشه با احساس خیلی خیلی زیاد دنبال میکردم و وب هاشون و میخوندم از ازدواج تا بچه دار شدنشون .. خودم مجرد بودم ... چه روزگاری بود ...

چقدر همه چی سریع میگذره .. سن مون هر روز بیشتر میشه و تجربیاتمون بیشتر و بیشتر ...

الان که دارم مینویسم برام باعث تعجبه انگار خواب این تیکه رو دیده بودم ...یه چند سالی هست که دورم .. از خودم فاصله گرفتم ... ولی دوست دارم مثل اون روزا بیام اینجا و با خدا کلی مثل قبل ترها حرف بزنم ...

انگار دورم هنوز .. رفتم تو پیله ام و بیرونم نمیام دیگه ...

خوب تغییر تو زندگی باعث میشه کل افکارت هم تغییر کنه

خدا روشاکرم که تغییر خوب تو زندگیم کردم ولی دوست ندارم از اینجا و خاطراتی که باهاش داشتم دور باشم

روزگاری من بودم و این وب و حرفام با خدا و تنهاییهام

انگار خدا همسرم و گذاشت سر راهم که دیگه تنها نباشم ولی یه سری حرفا هست که فقط باید بین من و خدا باشه ..

یه سری رازها هست که فقط و فقط خدا میدونه اینا رو تو صندوقچه دلم گذاشتم .. چه خوبه که خدا رو داریم ...

چه خوبه که هر لحظه هر وقت که دلمون میگیره خدا هست که باهاش درد و دل کنیم .. خداجون امروز فقط اومدم بگم عاشقتم .. خیلی دوست دارم ... ممنون برای همه نعمت هایی که بهم دادی

شکر ت و به جا میارم هر لحظه همراهم باش و نزار ازت دور باشم ...