تکرار
سلام خدایه مهربونم
نمیدونم چی شد که امروز بنده بی وفات یهو دلش هوات و کرد و در خونه اش و باز کرد
شاید وقتی من فقط دلم گرفته اینورا پیدام میشه
یا یادم می افته کلبه ای هم داشتم که با تو حرف میزدم ...
یکم خسته ام .. ناشکری ؟؟؟ نه ناشکری نمیکنم
ولی واقعا داری میبینی که زندگی چه جور میگذره .. شکر ت و به جا میارم که همه سلامتیم
ولی ....
اگه اینجا هم نتونم بغضم و بترکونم کجا باید برم
این سکوتی که من و چندین ساعت در بر میگیره و نمیزاره حتی کلمه ای به زبونم بیارم
یاده روزه سکوت می افتم
دلم یه ارامش .. دلم یه دلخوشی ... دلم یه شادی .. یه عالمه شور و هیجان .. یه معجزه میخواد
میشه کمکم کنی ... همه چی خیلی خیلی معمولی داره پیش میره .. زندگی ...
زندگی دو نفره .. برام شیرین و لذت بخشه ولی گاهی فک میکنم اگه من شیرینش نکنم خیلی هم تلخه ...
تو را شاکرم که همسر فهمیده ای نصیبم کردی ولی گاهی یه دل گرفتگی هایی پیش میاد که به قول ه بزرگترها اگه این چیزا نباشه که زندگی نمیگذره ...
چرا همیشه من باید پیشقدم باشم .. چرا همیشه باید یه طوری بشه که انگار من اشتباه کردم ..
نمیدونم کجایه راه و اشتباه رفتم .. یا زیاده روی کردم ..
شاید اگه شرایط .. خودت منظورم و از شرایط میدونی چیه بهتر بود یه بچه می اوردیم ...
نمیدونم چرا الان حسودیم میشه یه بچه کوچیک می بینم بعد ته دلم و که نگاه می کنم میبینم نه شرایطش هست نه اینکه من هنوز آمادگی اش و دارم .. شاید همه اینا به خاطره اینکه یه کم از زندگی میترسم ...
که وقتی بچه باشه دیگه پاگیر این دنیا میشم ...
اصلا خودممم نمیدونم چه دردی من و گرفته که الان این حرفای صد من یه غاز و اگه اشتباه نکنم و دارم میزنم ...
اصلا چه ربطی به دل گرفتگی من داره ...
انگاری که یادم رفته چه جور باهات درد و دل میکردم ...
دلخورم از کی ؟؟؟ از خودم ؟؟ از زندگی ؟؟ از دنیا ؟؟؟ از بی وفایی ؟؟ از روزمرگی ؟؟ از تکرار ؟؟؟
از همه ..
از اینکه دورم ... خیلی دور
فقط اینو میدونم که تو میفهمی من چی میگم حتی اگه حرفی نزنم .. حتی اگه نیام اینجا بنویسم ...
فقط میدونم که دارم روزمرگی ام و تکرار میکنم بدون هیچ ذوق و شوق و معجزه و تنوعی ...
تکرار .. تکرار .. خسته ام خیلی هم خسته ام ...
کمکم کن
چون تو دارم ... همه دارم ... دگرم هیچ نباشد ...