خدایم !

من خوبم ... خوب خوب

ولی نمیدونم چرا این دلشوره عجیب ولم نمیکنه ... تو دلم غوغایی ه که فقط تو میدونی و بس ...

چرا یهو از صبح اینطوری شدم

چرا آدمیزاد اینطوریه

چند روزیه دارم به خلقت فکر میکنم

اصلاً چرا آقریده میشیم .. چرا آفریده میشیم که تو این دنیا اینقدر سختی و ناراحتی ها رو به دوش بکشیم ..

گاهی خسته میشم .. گاهی کم میارم .. خداروشکر زندگیم خوبه .. همه چی خوبه ..

ولی وقتی به آفریده شدنم فکر میکنم میگم اصلا برای چی اومدم ..

حتماً برای آفریدن من دلیلی داشتی که خودت خوب میدونی ..

حتماً به من میخواستی ماموریتی بدی .. ولی چرا اون ماموریت و پیدا نمیکنم ...

هر روز که میگذره دارم از خوده خودممم دور میشم چه رسد به اینکه ماموریت این دنیا را انجام بدم

دل شوره دارم ... دل شوره دارم که اون دنیا جوابت و چی باید بدم ..

چرا یهو حالم اینطوری شد .. عجیب عجیب ...

دیگه خیلی وقت چشمام پر از ستاره بارون نمیشه ... خودم میدونم چون دورم از تو ... از خودم ..

من اون من قبلی نیستم .. آخه این همه تغییر تو وجودم یهو چه جور به وجود اومد ...

دیگه کو اون حرف زدنا با خودم با تو ... دلم میخواد خودم باشم .. کمکم کن خدایا ... نزار دور بشم ..

نمیدونم اون دنیا چی بهت بگم .. میدونم که سرم پایینه و شرمسارم از اینکه ازت دورم ...

اما خدای خوب و مهربونم تو مثل همیشه خوبی .. خوبتر از خوب تویی ...

تویی که بازم هوام و داری .. تویی که از رگ گردن به من نزدیکتره کمکم کن .. دستم و بگیر و حمایتم کن ..

من دلی دوست دارم ... خیلی دوست دارم ...